تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم،باز هم خدا هست...

اگر تنهاترین تنها شوم،باز هم خدا هست...

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

...

..

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:48  توسط علی  | 

انواع انسان
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:45  توسط علی  | 

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:19  توسط علی  | 

پروردگارم ،مهربان من

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

دکتر علی شریعتی شریعتی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:15  توسط علی  | 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی  ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

                                                    محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

 

خدايا ! عقيده مرا از دست عقده ام مصون دار.

خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزاني کن.

خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري

 

درباره آن قضاوت نکنم.

 

خدايا ! خودخواهي را چندان در من بکش ، يا چندان برکش ، تا خودخواهي ديگران را

 

احساس نکنم ، و از آن در رنج نباشم.

خدايا ! مرا ، در ايمان "اطاعت مطلق " بخش !تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.

خدايا ! ياري ام ده تا ؛ شهرت ، مني را که "مي خواهم باشم " قرباني مني که "مي

 

خواهند باشم" نکند.

خدايا ! به من "تقواي ستيز" بياموز ، تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از "تقواي پرهيز"

 

مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مکشان.اضطرابهاي بزرگ ، غمهاي ارجمند و

 

حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز

 

برجانم ريز.

 

                                                               دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط علی  | 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

                                               محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:48  توسط علی  | 

رویسنگ قبر یک کشیش مسیحی در انگلستان نوشته شده:
 " جوان که بودم سرشار از انرژی و انگیزه بودم و دوست داشتم که جهان را عوض کنم و روی همه مردم دنیا اثر بگذارم اما نشد.
به میانسالی که رسیدم تصمیم گرفتم کمی در تصمیمم تامل کنم و به جای دنیا به کشور خودم بپردازم و مردم کشورم را عوض کنم اما هر چه کردم نشد که نشد ،
به پیری که رسیدم پخته تر شدم و تصمیم گرفتم تنها اعضای خانواده خودم را درست کنم و آنها را تغییر دهم اما پناه بر خدا ،آنها هم عوض نشدند !
و اکنون که برای خوابیدن در بستر مرگ آماده می شوم به این نتیجه رسیدم که اگر از ابتدا خودم را می ساختم و پیدا می کردم می توانستم با اخلاق و رفتارم بر روی خانواده خودم اثر بگذارم و آنها را عوض کنم ، خانواده من هم می توانستند تحت این تاثیرات بر روی مردم کشورمان نقش بگذارند و آنها را عوض کنند و شک ندارم که در آن صورت مردم کشورم ،دنیا را عوض می کردند و... "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط علی  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا در گرفت !!

آرايشگر گفت:من باور نمي كنم خدايي وجود داشته با شد؟

مشتري پرسيد : چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و خودت با چشمان خودت ببيني .مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي و درد و رنج گريبان آدمها را گرفته باشد ؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه پا به بيرون گذاشت مردي را در خيابان ديد با موهايي ژوليده و كثيف . حالش از اين همه ژوليدگي به هم خورد .با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را مي زني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم ؟

مشتري با اعتراض در حالي كه آن مرد را نشان آرايشگر مي دادگفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند؟

آرایشگر گفت:

جان من ! در اين كه آرايشگر ها وجود دارند كه شكي نيست فقط مردم به آنها مراجعه نمي كنند .

مشتري گفت : دقيقا همين است. خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمي كنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

 

 

 دستم بگير كز غم ايام خسته ام

 

نازم بكش كه عاشقم و دلشكسته ام

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط علی  | 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:19  توسط علی  | 

 

ابر بارنده به دریا گفت: من نبارم٬ تو کجا دریایی؟؟!!

 

  در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط علی  | 

خيلي جالبه: از سوسک مي ترسيم............ ....از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم. از عنکبوت ميترسيم............ ....از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم............ ....از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم. از سرما خوردگي ميترسيم............ ....از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم............ ....از شکستن دل ادما نميترسيم
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط علی  | 

یادم باشد...

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته

!

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي

قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق

مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:8  توسط علی  | 

 

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
 
يا دل شيشه ايت از لب پنجره ي عشق زمين خورد و شكست ...

با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست ... ! خدا هست ... !

غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي ، بودن اندوه است . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:33  توسط علی  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط علی  | 

دوست داشتن برتر از عشق

… آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،

تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!

این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟

نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...(دكتر شريعتي)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:55  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط علی  | 

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است (دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:51  توسط علی  | 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط علی  |